باران و بازی
از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی
پس امروز حسابی خوش میگذرونیم بعد از صبحانه و خوردن اهن اومدی سراغم و گفتی پشو خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل برات خوندمش وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی
بعدش کمی بازی کردی با این ( به قول خودت ان ان )

بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن 
که عکسی از این مرحله در دست نیست خوشبختانه 
بعدش رفتی سراغ مکعبها که کاربردهای مختلفی برات داره
1 میچینیشون روی هم اکثر اوقات به ترتیب
در اخر هم یا با هیجان میزنی خرابشون میکنی یا یه نینی کوچولو یا مکعب کوچولو هم میزاری روش و برای خودت دست میزنی

2 میزاریشون توی همدیگه از بزرگ به کوچیک گاهی وقتا هم خلاقیت به خرج میدی و مدلهای مختلف میزاری روی هم و توی هم

3 باهاشون دالی بازی میکنی اینطوری


بعدش درخواست به کردی و مشغول خوردن یه نارنگی شدی
اولش با ارامش نارنگیتو میخوردی

ولی کم کم شیطونیت گل کرد

یه کمی اومدم خوردمت تا حالت جا اومد و این شکلی شدی

جنگ تموم شد و تو به خوردن ادامه دادی

در اخر هم یاد خرست افتادی و ته مونده نارنگی رو بهش خوروندی

نکته : یکی از حلقه ها زیر مبله


باران و بازی
